محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

101

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« بگير و انتخاب كن » . آدم گفت : « پروردگارا ، دست راست را انتخاب كردم كه هر دو دست وى راست است . » و خداى دست خويش را بگشود و صورت آدم و همه ذريهء وى در آن بود و اجل هر كس به نزد صورت وى نوشته بود و عمر آدم هزار سال بود و گروهى نورانى بودند . آدم گفت : « خدايا ، اين نورانيان چه كسانند ؟ » خداوند عز و جل فرمود : « اينان پيمبران و رسولانند كه سوى بندگانم فرستاده شوند . » در ميان آنها يكى از همه نورانىتر بود و عمر او بيش از چهل سال نبود ، آدم گفت : « عمر او همين است ؟ » آنگاه گفت : « پروردگارا شصت سال از عمر من براى او كم كن . » پيمبر صلى الله عليه و سلم فرمود : « وقتى خداوند آدم را به بهشت برد و آنگاه به زمين فرود آورد روزهاى خويش را مىشمرد و چون فرشتهء مرگ آمد كه جانش بگيرد » آدم گفت : « اى فرشتهء مرگ شتاب كردى . » فرشتهء مرگ گفت : « نه ، نكرده‌ام . » آدم گفت : « شصت سال از عمر من مانده است . » فرشتهء مرگ گفت : « چيزى از عمر تو نمانده است از پروردگار خواسته اى كه اين مدت را براى فرزندت داود بنويسد . » آدم گفت : « من نخواسته‌ام . » پيمبر صلى الله عليه و سلم فرمود : « آدم فراموش كرد و ذريهء او فراموشكار شدند آدم انكار كرد و ذريهء وى نيز انكارگر شدند ، از آن وقت خداوند نوشته و شاهد را مقرر داشت . » از ابن عباس آورده‌اند كه چون آيهء « دين » بيامد پيمبر صلى الله عليه و سلم